سکوت شبانه
http://sokot-e-shabane.blogsky.com/
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ۱٠:٠٦ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٠
تگ ها :
 |
تصویر منتشرنشده سهراب - اطراف کاشان |
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
سهراب سپهری
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ۱:٤٠ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢
تگ ها :

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
سهراب سپهری
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ٧:٤٥ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢
تگ ها :
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ۸:۳٩ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱
تگ ها :
|
بيهوده * . تو نيستي اين باران بيهوده ميبارد ما خيس نخواهيم شد ... حسرت يك خيس شدن حسابي زير باران ، براي هميشه ماند ... . بيهوده اين رودخانه بزرگ موج برميدارد و ميدرخشد ما بر ساحل آن نخواهيم نشست ... اين لحظه هايي كه لب زاينده روديم .. چيزي نگفتن .... . جاده ها كه امتداد مييابند بيهوده خود را خسته ميكنند ما با هم در آنها راه نخواهيم رفت ... در هر جاده اي كه ميرفتم ، فكر ميكردم حتما يك روز هم ... . دلتنگي ها ، غريبيها هم بيهوده است يعني حتي مهم هم نيست .. ما از هم خيلي فاصله داريم كه ميشد نداشته باشيم .. نخواهيم گريست ... شايد ....! . بيهوده تو را دوست دارم ... وقتي كه فقط زمان و مكان تولد ...... بيهوده زندگي ميكنم اين زندگي را قسمت نخواهيم كرد ... اگر چيزي برايم ( برايمان؟؟ ) باقي بماند .... دوست دارم يه دست از آسمون بياد ما دو تا رو ببره از اينجا و اون ور ابرا بذاره ......... بي تو دنيا نمي ارزه تو با من باش و بذار همه دنيا منو هميشه تنها بذاره .......... . . . ميدانم پيش از آنكه تو بگويي * . حدس ميزنم كه خواهي گريخت ... التماس نميكنم نكرده ام .. ؟؟ از پيات نميدوم اما صدايت را در من جا بگذار ... ميدانم كه از من دل ميكني راهت را نميبندم نميتوانم ببندم .. اما عطر موهايت را در من جا بگذار ... ميدانم كه از من جدا خواهي شد خيلي ويران نميشوم !!! از پا نميافتم !!! اما رنگت را در من جا بگذار ... احساس ميكنم تباه خواهي شد و من خيلي غمگين ميشوم اما گرمايت را در من جا بگذار ... فرقش را با حالا ميدانم كه فراموشم خواهي كرد و من اقيانوسي خواهم شد سياه و غم انگيز اما طعم ِ بودنت را در من جا بگذار ... هر طور شده خواهي رفت و من حق ندارم كه تو را نگه دارم اما خودت را در من جا بگذار ... خودت را .. خودت را .. خودت را .. خودت را .. خودت را .... . . . . .
* از كتاب : شعرهاي عزيز نسين . |
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ٤:٢٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱
تگ ها :
یک توضیح خیلی کوچک: در منطق الطیر عطار نیشابوری، هدهد که راهنما و سردسته پرندگان برای رسیدن به حضور سیمرغ - شاه مرغان - است، در هر توقف گاه برای جمع پرندگان داستان تعریف می کند. یکی از جذاب ترین داستان هایی که هدهد برای پرندگان بازگو می کند داستان عاشقانه شیخ صنعان و دختر ترساست. زیبایی این داستان به حدی است که رشته فکر خواننده را در منطق الطیر از داستان اصلی تغییر داده و به سمت این داستان می کشاند.
و اما داستان ما:
شیخ زیر لب ذکر می گفت و زیر ستونی از نور که از پنجره کوچک عبادتگاه به داخل می تابید، آرام دست ها را به حالت رقص دور سرش می چرخاند. دو زانو نشسته بود و گاهی آرام، آنقدر آرام که فقط خودش بشنود، زیر لب می گفت: حق...
کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید. در محیطی چنان روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت و می رقصید...
***
آه اینجا چقدر سوزان است!... به سزای کدامین گناه ناکرده این چنین در سوز و تابم؟! آه خدای من نکند اینجا سرمنشا هستی است؟... آری حتماً همین طور است. من، پیر پاکان، شیخ صنعان، مرادِ مریدان، قطعاً در پس پرتو الطاف ایزدی ام... پس چرا این نور پاک مرا این گونه می سوزاند؟... آه خدای من... شیخ پاکت را بیامرز... خدایا... خدایا... آه، آن دختر کیست؟ چه زیبا می رقصد و می آید. این سوز و تاب از خرمن زلف اوست؟ هیهات از این آتش... شیخ! رو برگیر و تسبیح حق بگو... نگاهت را از دخترک برگیر... شیخ!! نگاه مکن شیخ... نگاه مکن... مکن... نمی توانم نگاه نکنم! ... نمی توانم... نه نمی توانم!!! تو کیستی ای دختر ماهرخ؟ خدای من... ایمانم به همین سادگی از دست رفت؟ ... تو کیستی؟ نکند این جام شراب از آن منست؟... خدایا!... نمی توانم از دستش نگیرم.... شیخ صنعان و جام شراب؟ آنهم از دست دختری زنار به کمر بسته؟!... نه نمی توانم نستانم... نمی توانم ننوشم... به سزای کدامین گناه ناکرده می سوزم... به سزای کدامین گناه ناکرده می نوشم؟... خدای من...
***
شیخ از خواب پرید. در تاریک و روشن عبادتگاه، در زیر ستون نور مریدی به آواز زیبا قرآن می خواند. شیخ دست به پیشانی کشید. از عرق خیس بود. مرید دیگری پیش آمد. به ادب کنار شیخ زانو
زد. شیخ خرقه پوش خیس از عرق به نقطه نامعلومی نگاه می کرد. مرید پرسید: ای شیخ! خواب ناگواری دیدید؟...
مرید دیگر همچنان در زیر ستون نور قرآن می خواند. شیخ نگاهی به او کرد. مرید دستارش را روی سر جا به جا کرد و باز گفت: خواب ناگواری دیدید شیخ؟ ... سکوت بود و سکوت. فقط صدای قران خواندن می آمد. دیگر جرات باز پرسیدن برای مرید نبود. به ادب عقب رفت و از در کوچک عبادتگاه خارج شد. مُرید دیگر هنوز قرآن می خواند. شیخ که گویی طاقت شنیدن نداشت فریاد کشید و از عبادتگاه بیرون دوید. جمع مریدان شیخ هراسان شدند. یکی گفت: شیخ به کدام سو می دود؟ این چنین بی کلاه و دستار؟... دیگری پاسخ داد: مست از باده الهی به سمت مامن خلوتی می رود!... کس دیگری گفت: نباید او را تنها گذاشت... آن دیگری گفت: گویا شیخ خواب بدی دیده بود...
فارق از تمام گفتگوها شیخ صنعان می دوید. پای و سر برهنه، خار های بیابانی را لگد می کرد. مریدان می دویدند و هریک می کوشیدند تا به شیخ برسند. شیخ اما توجهی به اطراف نداشت. مریدی دوان دوان پرسید: به کجا می روید ای شیخ پاک؟!... جواب شنید: به جانب روم... آنجا که دختر ترسا منزل دارد... آه ای دختر ترسا... هیهات از کمند زلف تو!
***
شیخ صنعان پیرعهد خویش بود... بله جناب حضرت والا... پیر عهد خویش ((بود)) ... شما که خود از نزدیکان ایشان بودید و بهتر می دانید. شیخ ما اکنون خرقه سوزانده و کفر گزیده و در پی جام و لب یار است... خداوند شاهد است. من و دیگر مریدان شیخ پا به پای او دویدیم. ولی شیخ از پس ِ خوابی که دیده بود فقط جانب روم را می نگریست و می دوید. فقط دختر ترسا را می شناخت. به دیار روم هم که رسیدیم خاک نشین ِ دیار یار شد و از یاران برید. بله جناب حضرت والا... این بود که چاره را در رساندن خود به محضر شما جستیم.
پیرمرد خمیده قامت همان طور که به دیوار کعبه تکیه داده بود، کمی جابه جا شد و چهره چند تن از یاران شیخ صنعان را از نظر گذراند. نگاهها سوی او بود در انتظار گشودن لب. پیرمرد اما چیزی نمی گفت. فقط نگاه می کرد. در تو در توی ذهنش به دنبال جمله ای می گشت و با نگاههایش گویی بر دل های مریدان شلاق ِ شرم می زد. جمله را یافت... چند کلمه بیشتر نگفت و راز رهایی شیخ صنعان را افشا کرد:
- باید به سوی روم برویم. ما هم باید جملگی ترسا شویم. ما مریدان شیخ صنعانیم... !
مریدان بر خواستند. پیرمرد در جلو می رفت و مریدان شیخ، شرمزده از پشت او می آمدند به امید آنکه از این رفت و آمد ها چاره ای باشد برای رهایی شیخشان. شرمزده از اینکه شیخ را تنها گذاشته اند، اینک در دلهاشان شوق دیدار شیخ ِ زُنّار بسته بود.
***
خیال...
... مردی روحانی از دور می آید... او کیست که وجودش غرق نور سبز رنگ است؟... چقدر روحانی، چقدر خوش سیما، دو گیسوی بلند افکنده بر دوش. به نزدیک من می آید... آه خدای من! ... با او چه سخنی بگویم؟... چه بخواهم؟... آه یادم آمد! رهایی شیخ. رهایی شیخ صنعان. سلام بر تو ای بزرگوار!! ... خدایا. توان سخن گفتنم نیست...
آه خدای من... شکر؛ چنین بزرگی، بزرگترین بشری که می شناسم بر سرم دست محبت می کشد... حالا موقع درخواست است... هیچ وقت اینگونه صادقانه اشک نریخته بودم... هیچ وقت... ای نبی!... شیخم را نجات بده... شیخ صنعان، شیخ پاکان، مراد مریدان را نجات بده... نجاتش بده... خدای من! ... آه... نعمتت را قدر می دانم ای بزرگوار ترین. فردا در انتظار شیخ می نشینم... فردا!
***
پیرمرد از خواب پرید. مریدی از مریدان شیخ گفت: ای حضرت والا. خواب بدی دیدید؟ نکند به دنبال شما هم باید تا روم بدویم...
پیرمرد به آرامی گفت: آری باید بدوید. فردا روز دیدار شیخ است. فردا شیخ ما به میان ما باز می گردد. هاااای! بر خیزید ای مریدان شیخ صنعان! برخیزید که روز رهایی شیخ رسید.
***
در فردا روز انبوه مریدان شیخ صنعان، شیخ خود را گریان نشسته بر سر کوی یار دیدند. زنار از کمر باز کرده و استغفار گویان. اشک بر چشم جاری کرده بود و می گریست. مریدان گرد شمع خود حلقه زدند. پیرمرد به کنار شیخ رفت. دست شیخ را در دست گرفت و بوسید. شیخ صنعان بر خواست. دل را در گرو دختر ترسا گذاشت و با یاران به جانب کعبه باز گشت.
***
روز ها می گذشت. شاید چندین سال. روزی از روزها مریدی از مریدان شیخ دوان دوان به داخل عبادتگاه آمد. فریاد زد: ای شیخ بزرگوار. دختری سفید جامه از جانب روم می آید...
شیخ برخواست. به میان بیابان دوید. از دور، یار دلنواز می دوید و می آمد. زنار از کمر گشوده بود و جامه سفید به تن کرده بود. شیخ دوید. نگاه مریدان به شیخ بود. عده ای در شک و عده ای در یقین. فریاد های شوق از جانب شیخ صنعان و دختری که دیگر ترسا نبود شنیده می شد. آغوش ها آماده بود تا دیگری را بفشارد. چشم ها آماده بود تا بگرید. دخترک را دیگر توان دویدن نبود. ایستاد. بر زمین نشست. شیخ اما همچنان می دوید. به کنار محبوب رسید. دخترک گفت: الوداع ای شیخ عالم الوداع! شیخ صنعان محبوبش را در آغوش کشید. دخترک بار دیگر به آرامی گفت: وداع... و چشم های زیبایش را بست.
شیخ گریست. محبوبش از دست رفته بود. در میان کویر آتشناک در غم معشوق از دست رفته زاری
کردن چه غمناک است. شیخ معنی غم را در می یافت. نوحه سرودن آغاز کرد...
احسان شارعی
رجوع کنید به: عطار نیشابوری، سیمرغ، مولانا
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ۳:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱
تگ ها :
فروغ فرخزاد (۱۵ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵) شاعر معاصر ایرانی است که شعر کلاسیک فارسی و شعر نو میسرود. فروغ به همراه سیمین بهبهانی و پروین اعتصامی شاعران زن مشهور در ادبیات فارسی است.
زندگینامه
کودکی و نوجوانی
فروغ فرخزاد در 8 دی، ۱۳۱۳ در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضاخان نقش داشت ولی بر خلاف اخلاق ارتشی و مستبدش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت میکرد و فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر میخواند گوش میداد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانوادهای بسته و مردسالار بود. فروغ در سن 15 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در ۲۹ خرداد،۱۳۳۱ تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراند و بسیار زود از شوهرش جدا شد.
سرودن شعر
نخستین مجموعه شعر فروغ فرخزاد اسیر نام دارد که در سال ۱۳۳۱ منتشر شد. این مجموعه دربردارنده ۴۴ قطعه شعر است. دومین مجموعه شعرهای فروغ دیوار است که در سال ۱۳۳۵ چاپ شد. سومین مجموعه شعرهای او با نام عصیان در سال ۱۳۳۶ چاپ شد. این مجموعه شامل ۱۷ قطعه شعر است. فروغ بعدها این سه آثار خود را ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.
سینما
در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب میکند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا میشود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر میدهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز میسازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان میدهد. در زمستان همان سال خبر میرسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر میکند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت میکند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد میدهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش میشوند.
پایان زندگی
آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سالهای ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شدهاند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.
فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک درتهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
آثار
منبع و پیوند به بیرون
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ۸:٥٠ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠
تگ ها :
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ۸:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠
تگ ها :

... و اكنون ، ابراهيمي ، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي .
اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيباييات؟ و ...
من چه ميدانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط ميتوانم نشانيهايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف ميكند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگياش نميگذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه و ... به فرار ميكشاند و عشق به او كور و كرت ميكند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي !!!
اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. اي كه نقش ابراهيم را در اين صحنه ايفا كردي! هنرمند خوب در شخصيتي كه نقش او را بازي ميكند حل ميشود و اگر خوب بازي كرده باشد، كار صحنه پايان ميگيرد و كار او پايان نميگيرد. هنرمنداني بودهاند كه از نقشي كه ايفا كردهاند ديگر بيرون نيامدهاند و بر آن مردهاند. و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، خانه مردم را ترك مكن و دوباره پا در گليم خويش مكش. اي كه در مقام ابراهيم ايستادهاي و بر پاي ابراهيم به پا خاستهاي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت دادهاي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهادهاي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستانهاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با «آگاهي» (در پرتو روشني آفتاب عرفات)، و «خودآگاهي» (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليسها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيموار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش ...
دکتر علی شریعتی
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ۸:۳٢ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٧
تگ ها :

نامه چاپلین به دخترش در شب نوئل
امشب شب نوئل است.در خانه کوچک ما همه اهل خانه خفته اند.برادر و خواهر تو حتي مادرت.بزحمت توانستم بدون آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن که به اتاق انتظار پيش ازمرگ مي ماند برسانم. دخترم من از تو خيلي دورم اما يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود...اما تو آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه تئاتر اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدختي است که اسير خان تاتار است.ژرالدين در رل شاهزاده باش ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ترا فرصت هوشياري داد در گوشه اي بنشين و نامه اي که برايت نوشته ام بخوان.من پدرت هستم چارلي چاپلين .دلقک پيري بيش نيستم.امروز نوبت توست روی صحنه هنر نمايي کن .اين هنر نمايي ها وقتي به اوج ميرسد صداي کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان خواهد برد بآسمان هم برو اما گاهي نيز بر روي زمين بيا و زندگي انها و فقيران دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه هنر نمايي مي کنند و يا پاهايي که از بينوايي مي لرزند. من نيز يکي از آنها بودم.داستان من داستان آن دلقک پيريست که در پست ترين محله ها آواز مي خواند مي رقصيد و صدقه جمع مي کردمن طعم گرسنگي را چشيده ام .درد بي خانماني را کشيده ام.و از اين بالاتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند اما سکه صدقه آن رهگذر غرورش را مي شکند احساس کردم.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرف زد.در دنيايي که تو زندگي مي کني تنها هنر پيشگي و موسيقي نيست. نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي آن ستايشگران ثرتمند را فراموش کن.اما حال آن رانند تاکسي را که ترا به منزل ميرساند بپرس.حال زنش را بپرس اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت چکي بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار.به نماينده خود در پاريس گفته ام فقط اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا قبول کند.اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي.گاهگاه با اتوبوس يا قدم زدن در شهر بگرد مردم را نگاه کن دست کم روزي يکبار با خود بگو من هم يکي از آنان هستم تو يکي از آنان هستي دخترم نه بيشتر وهنر بيش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پاي او را مي شکند.وقتي بدانجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران يافتي همان لحظه سن را ترک کن و خود را به حومه شهر برسان من آنجا را خوب مي شناسم.از سالها پيش آنجا گهواره بهاري کوليان بوده است.در آنجا قاصد هايي مثل خودت را خواهي ديدوزيبا تر از تو و مغرور تر از تو آنجا از نور کور کننده شانزه لیزه خبری نیست.خوب نگاه کن آیا بهتر از تو نمی رقصند.اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا به یک گدای کنار رود سن ناسزایی بگوید.من خواهم مرد و تو خواهی زیست.امید من آنست که هرگز در فقر زندگی نکنی.همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم اما همیشه یادت باشد وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومی مال من نیست شاید مال یک مرد گمنام باشد که به یک فرانک احتیاج دارد.این نیازمندان گمنام را هرجا بخواهی می توانی پیدا کنی.اگر از پول برای تو حرف میزنم برای اینست که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.من زمانی دراز در سیرک بوده ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بند بازان نگران بوده اما مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط میکنند.شاید که شبی درخشش گرانبها ترین الماس جهان ترا فریب دهد.آنست که این الماس نا استوار خواهد بود و سقوط تو حتمی است.شاید روزی چهره ی شاهزاده ایی ترا گول زد در آنروز تو بند بازی ناشی خواهی بودو بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور مبند.زیرا بزرگترین الماس دنیا آفتاب است که خوشبختانه این آفتاب بر گردن همه می درخشد.اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی دادی پاکدل باش و با او یکدل باش.به مادرت گفته ام در اینباره نامه ای برایت بنویسد.او عشق را بهتر از من میشناسد.او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است.هیچ کس دیگری در این جهان شایسته آن نیست که دختری ناخن پایش را هم به خاطر او عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست. اما تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری بد نیست اگر اندیشه تو در اینباره مال دهسال پیش باشد مال دوران پوشیدگی است نترس.این دهسال ترا پیر تر نخواهد کرد.به هر حال میدانم که پدران همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند با من و اندیشه های من جنگ کن چون من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند.می خواهم یک امید به خود بدهم امشب شب نوئل است شب معجزه است و معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را که من می خواهم بگویم در یافته باشی.چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین دیر یا زود بجای این جامه های رقص لباس عزا باید بپوشی و بر سر مزار من بیایی حاضر به زحمت تو نیستم تنها گاهگاهی چهره ء خودت را در آیینه نگاه کن آنجا مرا نیز خواهی دید.خون من در رگهای توست و امیدوارم آن زمان که خون من در رگهایم می خشکد پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تو نیز تلاش کن رویت را می بوسم .
1964 سوئیس - چارلی چاپلین
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ۸:۳۱ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٧
تگ ها :
فریدون فرخزاد شب بود، زمستون بود تاريخ نگارش : ۲٣ بهمن ۱٣٨۵
|
شب بود، زمستون بود
فریدون فرخزاد
شب بود زمستون بود بیابان بود
توفان بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده و بیجان بود
در بر اون سیمین بر خوشگل
از جسم و جان خود بودن غافل
می کوشیدم بهرش ز جان و دل
می بردمش با خود سوی منزل
گیسویش...
از باد و باران گشته آشفته
در هر مویش
گویی مروارید غلتان خفته
طی شد راه دشوار
آخر بر من و یار
تا بوسۀ گرمی به او دادم
با لبهایی چون قند
به رویم زد لبخند
بردم همه رنج و غم از یادم
گیسویش...
از باد و باران گشته آشفته
در هر مویش
گویی مروارید غلتان خفته
شب بود زمستون بود بیابان بود
توفان بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده و بیجان بود
فریدون فرخزاد برای سنگ مزارم تاريخ نگارش : ۲٣ بهمن ۱٣٨۵
|
برای سنگ مزارم
با من از عارفان سخن گویید
از ضمیر زبان سخن گویید
من نه از راه خود خطا رفتم
که فقط راه آشنا رفتم
عشق بود آن چه بود بنیادم
زان چه بر هستی شما دادم
تا برین خاک دیده بگشودم
جفت آیینه و صدا بودم
از درون و برون کلام شدم
رّستم از نام و اصل نام شدم
در درون ام به عشق پیوستم
سبز گشت از اشارت اش دست ام
چون کتاب ام به نام او شد باز
باز شد این دریچه را آغاز
اینک از عشق، پاک پاک ام من
گرچه خاکی، درون خاک ام من
تا مزارم مسیر پرواز است
بال بگشا، که هر دری باز است
دشت ذهن ام ، بهار و بیدار است
این گذر گه نه آخر کار است
بر من از عشق گر دمی باری
در نهایت ز عشق بیداری
بی فریدون فرخ ام زنهار!
دل بنه بر دل ام در این دیدار
٢٤ تیر ماه ١٣٥٩ - تهران
فریدون فرخزاد هوس ام عشق تاريخ نگارش : ۲٣ بهمن ۱٣٨۵
|
هوس ام عشق
تو از دیار من آمدی
سکوت جان را به هم زدی
کتاب غم شد دوباره باز
چو نغمۀ بیش و کم زدی
صدای من شد صدای تو
هوای من شد هوای تو
تپیدن قلب به خاطرت
کشیدن درد برای تو
نفس ام عشق، هوس ام عشق
تب و تاب قفس ام عشق
نفس ام عشق، هوس ام عشق
تب و تاب قفس ام عشق
به خاطر تو گذشتم از جسم
گذشتم از نام گذشتم از عشق
رسیدن ما به هم محال است
عشق من و تو خواب و خیال است
عشق من و تو خواب و خیال است
نفس ام عشق، هوس ام عشق
تب و تاب قفس ام عشق
نفس ام عشق، هوس ام عشق
تب و تاب قفس ام عشق
اتاق خانه زهم تکیده
به جای شادی به غم رسیده
نهایت عشق رنج و عذاب است
نقش من و تو، نقشی برآب است
نقش من و تو، نقشی برآب است
نفس ام عشق، هوس ام عشق
تب و تاب قفس ام عشق
نفس ام عشق، هوس ام عشق
تب و تاب قفس ام عشق
تو از دیار من آمدی
سکوت جان را بر هم زدی
کتاب غم شد دوباره باز
چو نغمۀ بیش و کم زدی
صدای من شد صدای تو
هوای من شد هوای تو
تپیدن قلب به خاطرت
کشیدن درد برای تو
هوس ام عشق، نفس ام عشق
تب و تاب قفس ام عشق
نفس ام عشق، هوس ام عشق
تب و تاب قفس ام عشق
نفس ام عشق، هوس ام عشق
تب و تاب قفس ام عشق
نفس ام عشق، هوس ام عشق
تب و تاب قفس ام عشق
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ٢:٠٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٤
تگ ها :
آهنگساز : علی تجویدی شاعر : معینی کرمانشاهیدستگاه :همایون (بیات اصفهان)
آمد آمد با دلجویی ...... گفتـــا بــــا مـــن
تـــــنها منشین ...... برخیز و ببین
گلـــــــــهای خندان صحرایی را ...... از صحرا دریاب این زیبایی را
******
با گوشه گرفتن، درمان نشود غــــــــم ...... برخیز و به پا کن، شوری تو به عالم
تو که عزلت گزیده ای، غم دنیا کشیده ای ...... ز طبیعـت، چـــــــه دیـــــــده ای تـــــــو
تو که غمگین نشسته ای، زجهان دل گسسته ای ...... بـــــــه چــــــه مــــــقصد، رســیــده ای تــــــو
******
آمد آمد با دلجویی ...... گفتـــا بــــا مـــن
تـــــنها منشین ...... برخیز و ببین
گلـــــــــهای خندان صحرایی را ...... از صحرا دریاب این زیبایی را
******
زین همه طروات از چه رو نهان کنی ...... شـــکوه تا به کی زجور این و آن کنی
دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای ...... جــــان من مگر تو عمر جاودان کنی
تا کی تو چنین باشـــی ...... عمری دل غمین باشی
گل گشت چمن بهتر ...... یا گوشه نشین باشی
تا کی باید باشـــی ...... افسرده در بند دنیا
خندان رو شو چون گل ...... تـــــــــا بینی لبخند دنیا
******
آمد آمد با دلجویی ...... گفتـــا بــــا مـــن
تـــــنها منشین ...... برخیز و ببین
گلـــــــــهای خندان صحرایی را ...... از صحرا دریاب این زیبایی را
******
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ٦:٥٠ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٠
تگ ها :
یکی یارو یکی بار گران است
یکی گل دیگری باد خزان است
میان ماه من تا شاهد تو
تفاوت از زمین تا آسمان است
سلام
الان صبح جمعه است یعنی همون ساعاتی که من اونو در کل ساعات و لحظه
های هفته بیشتر دوست دارم حتی از لحظه های قشنگ غروب پنجشنبه ها .
صبح جمعه ساعات تنها کردن من با خودمه به خاطر همین اونو بیشتر هر زمان دیگه
دوست دارم.
کارم بیشتر گوش دادن به آن آهنگهای قدیمیه آهنگهای که ادمو با خودشون به حال
و هوای دیگه ای میبرن آهنگهای که با وجود اینکه شنیدنشون همیشه آرامش بخشه ولی
صبحهای جمعه آرامش بخشتره .
بی خبر
یادش بخیر
عهد جوانی
که تا سحر
با ماه می نشستیم
از خواب بخبر
کنون که می دمد سحر از سوی خاوران
بینم شبم گذشته
از مهتاب بی خبر
این سان که خواب غفلتم از راه می بر
ترسم که بگذرد زسرم آب بی خبر
فریدون مشیری
به هر حال امیدوارم شما هم مثل من صبح های جمعه رو برای خلوت خودتون
نگه دارید و یا با کسی تقسیمش کنید که ارزش اونو داشته باشه.
به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من
که در او اثر ندارد
دل من زغصه خون شد
دل او خبر ندارد....
شاد و پیروز باشید
س ا ج د
تا بعد...
۱۴/۰۲/۸۶
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٤
تگ ها :
خـــــزان
شد خزان گلشن آشنائی
باز هم آتش به جان زد جدائی

عمر من این گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی
وفایی
با تو وفا كردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری با تو چه دارد
سود
آفت خرمن مهر ووفایی
نوگل گلشن جورو جفائی
از دل سنگت...آه
دلم از غم خونین است
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم
تو مست ازمی به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه من
با دگران در گلشن نوشی می
من ز فراقت ناله كنم تا كی؟
تو و این چون ناله كشیدن ها
من و گل چون جامه دریدنها
ز رقیبان خواری دیدنها
دلم از غم خون كردی
جه بگویم چون كردی
دردم افزون كردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
كه شكستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
كه در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا كی؟
نمی كنی ای گل یكدم یادم
كه همچو اشك از چشمت افتادم
گرچه ز محنت خوارم كردی
با غم و حسرت یارم كردی
مهر تو دارم باز
بكن ای گل با من
هرچه توانی ناز
كز عشقت میسوزم باز
خزان عشق
ترانه سرا استاد رهی معیری
آهنگساز و آواز استاد سید جواد بدیع زاده
نویسنده :
حذف شد ; ساعت ٧:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٦
تگ ها :