زندگی

خدا از ما چی می خواهد؟!
می خواد ما فقط مهربان باشیم مهم نیست از چه ملیتی یا چه دین و مذهبی هستیم
همه ما از یک روحیم خداوند از روح خودش به انسان دمیده .
اگه ادعا داریم که خدا رادوست داریم باید اول بندگان او را دوست داشته باشیم چون
همه از روح خدایند
پس به قول سعدی . بنی آدم اعضای یکدیگرند زدر آفرینش زیک گوهرند
یک دوستی می گفت چیزی به اسم دین وجود نداره اصلا همه ادیان یکی هستن
که تنها هدفشون معرفی خداست. مذاهب فقط انسانهارا از هم جدا می کنند
و باعث به وجود امدن تعصبا ت بی جا می شوند.هر کسی مذهب خودشا برتر از مذاهب دیگه میدونه بنظر من این درست نیست ..
همون طور که میدونیم گرامیتریم انسانها نزد خداپرهیزگارترینان هستن
(گفتار نیک پندار نیک کردار نیک ) که در هر دینی بطور کلی به آن اشاره شده
مهم نیست که از کدام ملیتی باشیم یا ازچه مذهبی تنها چیزی که انسان را به انسان دیگر برتر می کند اعمال انسانه
همه کس طالب یار ند چه هشیار وچه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
انتونی رابینس می گوید :ما هیچ وقت نمی تونیم در مسند قضاوت قرار بگیریم حتی
کسی را که میبینیم اشتباه میکنه نباید سرزنش کنیم ، شاید این اشتباه از دید ما
غلط باشدهرکسی به قدر ظرفیت و تکامل خودش باز خواست میشه
عیب رندان مکن ای ذاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.
نتیجه این تفکر اینه که به هیچ عنوان ازدست کسی نباید ناراحت شد و باید بدون
هیچ توقعی محبت کرد. زندگی دقیقا مثل آیینه هست هر کاری بکنیم عین آن به خودمان برمی گردد
تو کتاب لیاقت عشق خوندم اگر می خواهید عشق بسویتان سرا زیر شود
باید اول خودتان به دیگران بدون هیچ قید و شرطی عشق بورزید
حتی دانشمندان هم به این امر واقف شدن که خیلی از بیماریها ناشی از تخلف انسان از قانون محبت است
محبت کردن باعث تعادل روح میشود . و از انجایی که می دانیم تمام بیماریها جسمی ناشی از روحه .
وقتی روح تعادل داشته باشه دیگر ما دچار بیماریهای عجیب غریب که جامعه امروز بشری دچار اونه ؛نمی شویم
وجالبه که بدونیم حسادت باعث پیری زود رس سلولهای بدن می شه
دروغ گفتن باعث فشار خون ، کینه داشتن باعث بوجود آمدن سلولهای سرطانیه
البته اینا از نظر علمی ثابت شده( درسته که میگن درد هم خودمانیم دواع هم)
برای این که خدارا بشناسیم باید به اسرار وجود خودمان پی ببریم
ما حتی خودمان را هم نمیشناسیم آنقدر قرق در مسائل روزمره شدیم که خود را نیز
از یاد بردیم و به اسانی جان خود را تسلیم گناه میکنیم وضمیر خودمان را آلوده میگردانیم
و همین امر مارا از درک واقعیتها منع می کند چون خودمان حجاب خودمانی و غباری
از گناه چشمان را به واقعیتها بسته
اگه ما به فطرت خودمون مراجعه کنیم بدون تاثیر از اطراف و تعصب خاصی می تونیم
به معبود برسیم می تونیم خدا را درک کنیم و باتمام وجود عشق بورزیم
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای اکراه نیست
در طریقت هرچه پیش سالک اید خیر اوست
در صرا ط مستقیم ایدل کسی گمراه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
(حافظ)
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
قمر

من غلام قمرم غير قمر هيچ نگو
پيش من جز سخن شهد شكر هيچ نگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج ببر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو
گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشرراست
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
(شعر از مولانا)

ای آسمان ای مهربان
امشب ببار بر من
که امشب دلم گرفته
چشمم بارا نیست
ای ماه من که تنهایی مثل من
بتاب در این شب به تنهایی
آسمان تاریک است و مه گرفته
ستارگان پشت مه گم شده
ای ماه من که تنهایی مثل من
بتاب امشت که تنهایی
که قلب من پشت این اسمان مه الود دلم . گرفتاراست
در غربت این شب تاریک گریانست
ای آسمان ای مهربان ببار بر من
که بدانم حداقل کسی میگرید بر این دل غمگینم
میشنوی ؟ناله سوزناک قلبم را که چگونه در غربت
این شب سرد میگرید
میبنی؟ که چگونه خسته تر از همیشه در فراغ تنها ماه آسمان گریان است
میبنی در جستجوی زره ای نور سرگردان این بیابان زمین است..........
سهراب
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد
.
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.
من به سر وقت خدا مي رفتم.
باد مي رفت به سر وقت چنار.تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن بهشت.نور درشت ،تابستان بود ،
آن شب گفتي كه مي روي
من گريه كردم و گفتم: به خدا مي سپارمت
گفتي: بروم؟
ديدم كه در نگاه تو ترديد موج مي زند
آرام گفتم: برو
وقتي كه خواستي بروي گفتم: برو ولي زود برگرد!
گفتي: چرا؟
گفتم: تو ميروي كه دوباره برگردي اما زودتر بيا كه چشمم به در است.
برگشتي و گفتي: من هيچ وقت نمي روم
من مي دانستم كه مي روي، چشمان تو را بوسيدم!

و میان این هر دو افق من ایستاده ام .
و عشقم قفسی است از پرنده خالی ، افسرده و ملول ، از مسیر توفان تلاشم ، که بر درخت خشک بهت من آویخته مانده است و با تکان سر سامی خاطره خیزش ، سرداب مرموز قلب ام را از زوزه های مبهم دردی کشنده می آکند اما نیم شبی من خواهم رفت از دنیایی که مال من نیست و تو آن گاه خواهی دانست ، خون سبز من ! خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالی است .
و تو آن گاه خواهی دانست پرنده کوچک قفس خالی و منتظر من !
خواهی دانست که تناه مانده ای با روح خودت و بی کسی ات را دردناک تر خواهی چشید زیر دندان غم ات ، غمی که من می برم ، غمي که من می کشم .
....
کنار تو را ترک گفته ام و زیر این آسمان نگون سار که از جنبش هر پرنده تهی است و هلالی کدر ، چونان مرده ماهی سیم گونه فلسی بر سطح بی موجی اش می گذرد و به بازجست تو برخاسته ام تا در پایتخت عطش در جلوه ای دیگر بازت یابم .
ای آب روشن تو را با معیار عطش می سنجم .
و در آن دم که چشمانش در آن خاموش ، بر چشمان من لغزید در قعر تردید این چنین با خویشتن گفتم : " آیا نگاهش پاسخ پر آفتاب خواهش تاریک قلب یاس بارم نیست ؟ آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در هزاران خواهش پر درد دارم نیست ؟ "
....
میان آرزو های خفته ام .
آفتاب سبز ، تب شن ها و شوره زارها را در گاهواره های عظیم کوههای یخ می جنباند و خون کبود مردگان در غریو سکوت شان از ساقه بابونه های بیابانی بالا می کشد و خستگی وصلی که امیدش با من نیست مرا با خود بیگانه می کند ؛ خستگی وصل که به سان لحظه تسلیم سفید است و شرم انگیز .
....
سردار رویایی خواب های سپید من ، مرا به پیش خودت ببر !
اشک يا لبخند
تنهايی

هوای گريه دارم تو اين شب بی پناه...
دنبال تو می گردم دنبال يک تکيه گاه...!
دنبال اون دلی که تنهايی رو می شناسه...
دستای عاشق من لبريز التماسه...!
هزار و يک شب من...پر از صدای تو بود...
گريه هر شب من فقط برای تو بود...!
سکوت شيشه ايمو صدای تو می شکنه...
تو اسمون عشقم شعر تو پر می زنه!
با تو دل سياهم به رنگ اسمونه...
تو بغض من می شکنن شعرای عاشقونه...!
هزار و يک شب من پر از صدای تو بود...
گريه هر شب من فقط برای تو بود...
من پذیرفتم شکست خویش را
من پذیرفتم شکست خویش را
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی این برخوردهای سرد را
دوست و دشمن !
بدان اي دوست كه تو دوست داري كه همه خلق تورا دوست دارندونخواهي كه كسي تورا دشمن دارد؛وسبب آن است كه از دوست به تو راحت برسد واز دشمن همه رنج .وتو راحت از رنج دوست تر داري .پس دوست را كه سبب راحت بود؛دوست تر داري از دشمن كه سبب رنج بود.و اگرنه آن بودي كه از دوست راحت رسد به تو .واز دشمن رنج ؛ تو را دوست و دشمن يكي بودي .پس مقصود از دوستي دوستان آن است كه كه محبت روي در تو دارد نه آن كه روي در ايشان دارد. وچون كسي رابه تو ميلي بود ؛ وليكن تو از او همه رنج بيني ؛ تو را از دوستي او چه سود ؟ كه در حق تو دشمن است ؛واگر كسي را از تو كراهتي بود ؛ وليكن از او به تو راحت مي رسد ؛ تو را از دشمني او چه زيان ؟ كه در حق تو دوست است.
عزيزان نظر شما در باره اين گفته عين القضات همداني چيه؟
...
...
...
...
...
...
سنگدل | |
| وقتي نگاهت را برايم ننگ كردي پروانه شمع دلم را منگ كردي وقتي نگاهت را سرودم باورم شد با من مدارا مي كني ،نه! جنگ كردي روزي كه باور هاي خيسم را شكستي ديگر چرا پاي دلم را لنگ كردي؟ اينجاخدايان مرا آتش كشيدند آن لحظه اي كه قلب خود را سنگ كردي ديدي غزلهايم تمامي رنگ مي باخت اين آخرين شعر مرا كمرنگ كردي | |
ليلي و مجنون
| |
من شنيدم از درون قصه ها اخر ليلي و مجنون مرگ است ليك گفتم به دلم اين عشق است اخر هر عشق پاكي مرگ است | |
شرط انصاف | |
| شرطِ انصاف نباشد ، كه در اين حاشيه ها ، با نظر بازي ها ، با دل رند خودت ، با دلم قهر كني . قهر تو ، قهر نبود ، خاكسترِ عشق دل من بود ، كه سوخت . دل من بود ، كه مرد . دل من بود ، كه فرياد تورا سر مي داد . در شبِ تيره ي خود ، كيفر عشق تو را پس مي داد . شرط انصاف نباشد كه دلم را تو به من پس بدهي ، من به زيرِگل ياس ، آن شبِ باراني ، زير بيتوته عشق ، همه از روي وفا ، دادم از روي صداقت دل خود را ، به تو اي بي انصاف ، كه چه مي دانستم ، امشب ، كه شب من تيره و شب مهتابي تو ، پررنگ است دل من را توبه من پس بدهي ! شرط انصاف ، نباشد بروي تو ومن هم تنها پشت پاي تو بشويم ، با اشك با دلي بشكسته ، با نگاهي همه خشم . | |
کجاست
اي كه از يار نشان مي طلبي، يار كجاست؟ همه يارند، ولي يار وفادار كجاست؟
برابرند..
همه آدمها با هم برابرند اما پولدارها محترم ترند. همه آدمها با هم برابرند اما دخترها پر طرفدارترند. همه آدمها با هم برابرند اما بچه ها واجب ترند. همه آدمها با هم برابرند اما خانمها مقدم ترند. همه آدمها با هم برابرند اما سياهها بدبخت ترند، سفيدها برترند .... و البته تبعيضي در بين نيست. در كل همه آدمها با هم مساوي هستند و بعضي ها مساوي ترند.
گلايه..
گله ميكرد ز مجنون ليلي
كه شده رابطه مان ايميلي
حيف از آن رابطه انساني
كه چنين شد كه خودت ميداني
عشق وقتي بشود داتكامي
حاصلش نيست به جز ناكامي
نازنين خورده مگر گرگ تو را
برده يا داتنت و داتارگ تو را
بهرت ايميل زدم پيشترك
جاي سابجكت نوشتم: به درك
به درك گر دل من غمگين است
به درك گر غم سنگين است
به درك رابطه گر خورده ترك
قطع آن هم به جهنم به درك
آنقدر دلخورم از اين ايميلم
كه به اين رابطه هم بيميلم
مرگ ليلي نت و مت را ول كن
همه را جاي OK كنسل كن
OFF كن كامپيوتر را جانم
يار من باش و ببين من ON ام
اگرت حرفي و پيغامي هست
روي كاغذ بنويس با دست
نامه يك حالت ديگر دارد
خط تو لطف مكرر دارد
خسته از Font و ز Format شده ام
دلخور از گردالي @ (ات) شده ام
كرد ريپلاي به ليلي مجنون
كه دلم هست از اين سابجكت خون
باشه فردا تلفن خواهم كرد
هر چه گفتي كه بكن خواهم كرد
زودتر پيش تو خواهم آمد
هي مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتي تو عزيزم ليلي
ديگر از من نرسد ايميلي
نامه هاي پست نمودم بهرت
به اميدي كه سرآيد قهرت...
کورش کبير

کوروش کبیر (Cyrus the Great)
کوروش کبیر کوروش کبیر (529-580 قبل از میلاد) اولین امپراتور هخامنشی بود. او کسی بود که حکومت پارس را با در هم آمیختن دو قبیله اصلی ایرانی - مادها و پارسیان- به وجود آورد. از او به عنوان کشورگشایی بزرگ یاد شده است زیرا در زمانی، حاکم بزرگترین امپراتوریهایی بود که تا کنون به وجود آمده اند. او به خاطر بردباری بی مانند و رفتار بزرگ منشانه اش در برابر مغلوبین جنگ نیز شهرت فراوانی دارد.
کوروش به محض غلبه بر مادها، دولتی را برای این قلمرو خود در نظر گرفت و مامورین دولتی را از بین بزرگان هر دو قبیله برگزید. پس از فتح آسیای صغیر(شبه جزیره بزرگی که در میان دریای مدیترانه و دریای سیاه قرار دارد)، کوروش سپاه خود را به سمت مرزهای شرقی حرکت داد. با ادامه حرکت به سمت شرق، او سرزمینهای مسیر خود تا رود سیحون ( آمودریا) را فتح کرد و پس از عبور از سیحون، به سی دریا در آسیای مرکزی رسید و در آنجا به منظور دفاع از این مرزها در برابر هجوم قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی، شهرهایی با برج وباروی مستحکم و نیرومند بنا کرد.
پیروزیهای کوروش در شرق موجب شد تا موقعیت برای فتح غرب مناسب شود.حالا نوبت بابل و مصر بود. زمانی که کورش بابل را فتح کرد، به یهودیان ساکن آن اجازه داد تا به " سرزمین موعود" باز گردند و با برخورد توام با احترام و مدارا با اعتقادات مذهبی و آداب و رسوم نژادهای دیگر، به عنوان یک فاتح آزادی بخش، مشهور شد و امروز نام کوروش، به عنوان یکی از محبوب ترین و مورد احترام ترین امپراتوران در تاریخ به ثبت رسیده است.
فرمان کوروش کبیر
فرمان کوروش کبیر که بر روی یک استوانه گلین، به خط میخی و به زبان آریایی نوشته شده است، در 1878 در جریان حفاریهای محل تمدن بابل، به دست آمد. در این فرمان، کوروش، شیوه رفتار انسانی با ساکنان سرزمین بابل را برای فاتحان ایرانی شرح داده است.
این سند به عنوان اولین منشور حقوق بشر شناخته شده است و در سال 1971، سازمان ملل متحد ترجمه متن آنرا به تمام زبانهای رسمی به چاپ رساند و آن را در اختیار دفاتر این سازمان در کشورهای مختلف قرار داد.
در اینجا بخش آغاز این فرمان را می خوانید:
"آنگاه که من به آرامش و بی آزاربه بابل در آمدم در میان هلهله و شادی اورنگ فرمانروایی را در در کاخ پادشاهی استوار داشتم ... بی شمار سپاهانم به صلح در بابل گام بر داشتند. روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین سومر و اکد فرا آرد. نیازمندیهای بابل و تمامی پرستشگاه های آنان را پیش دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم. همه یوغ های ننگین بردگی را از مردمان بابل بر داشتم. خانه های ویرانشان را آباد کردم. به تیره بختیهاشان پایان دادم. مردوک مهتر خدای، از کردارم شاد شد و به من کوروش، پادشاهی که او را نیایش کرد و به کمبوجیه پسرم ... و به همه سپاهیانم، مهربانانه برکت داد از ته دل در پیشگاهش خدایگانی والای او را بس گرامی داشتیم. و همه پادشاهانی که در بارگاه خود به تخت نشسته اند در چهار گوشه جهان از فرا دریا تا فرو دریا ... همه ی پادشاهان باختر زمین که در خیمه ها سکونت داشتند برای من خراج گران آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند. از... تا شهرهای اشور و شوش آگاده اشنونا شهرهای زمبان مورنو در تا قلمرو سرزمین گوتیوم شهرهای مقدس فراسوی دجله را که پرستشگاه هاشان دیر زمانی ویران بود مرمت کردم و پیکره ی ایزدانی را که میان آنان جای داشتند به جای خود بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار اقامت دادم. تمام مردمان آواره را جمع کردم و خانه هاشان را به آنان باز گرداندم ... اجازه دادم همگان در صلح بزیند."
بی شک کوروش کبیر بزرگترین وبرجسته ترین شخصیت تاریخ بشری است.من این ادعا را بگزافه نمی گویم بلکه اگر کمی بیندیشیم ودقت نمائیم متوجه می شویم که تمامی پیامبران وپیشوایان دینی(که ازآنان بعنوان شخصیتهای برجسته تاریخ یادمی شود)درابلاغ ماموریت خود کاملا مجبور ومحکوم به حکم الهی بودند بگونه ایکه هیچگونه اختیاری دراین زمینه ازخود نداشتند . وحال آنکه کوروش کبیرکه بسان یک پیامبر الهی عمل نمود تمامی اعمال خود را به اختیار شخصی واز روی میل باطنی انجام داد .





























