فرهاد مهرداد

farhad.jpg

زنده یاد فرهاد مهرداد رو با آهنگ گنجیشکک اشی مشی؛ که آهنگ فیلم
گوزنها بود؛ یک مرد که آهنگ فیلم رضا موتوری بود و آهنگ وحدت(والا پیامدار)
که در وصف رسول اکرم اسلام ایشون خونده بودند و ده ها آهنگ خاطر انگیز
دیگر میشناسیم.
متاسفانه در حق زنده یاد فرهاد مهرداد هم مثل بقیه هنرمندها ظلم شد و بعد از
مرگشون همه به یادشون افتادن...!!

یکی از زیباترین آهنگهای زنده یاد فرهاد مهرداد رو بنام ای زندگی
از آلبوم سبز سفید خاکستری براتون گذاشتم امیدوارم که از شنیدنش لذت ببرید.

در این آهنگ زنده یاد فرهاد میگه:
ای زندگی بی زار از تو ام؛ بی زار از این حالم
بی گانه ام با سیمای تو...........

در ادامه مطلب میتونید زندگینامه زنده یاد فرهاد
رو بخونید که توصیه میکنم حتما بخونید.

تو هم با من نبودی؛ مثل من با من و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی؛ آن که می پنداشتم باید هوا باشد
و یا حتی گمان می کردم این تو باید از خیل خبر چینان جدا باشد
تو هم با من نبودی؛ تو هم از ما نبودی؛ آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان هم سفره شب؛ باید از جنس منو عشقو خدا باشد
تو هم از ما نبودی؛ تو هم مومن نبودی؛ بر گلیمه ما و حتی در حریمه ما
ساده دل بودم که می پنداشتم دستانه نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم با من نبودی یار ؛ ای آوار ای سیل مصیبت وار

روحش شاد و یادش سبز



  یادنامه فرهاد

زندگي نامه فرهاد مهرداد
 

نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه 1322 در تهران متولد شد.
اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به “تقليد از بزرگترها“ مي شد.
سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند.
در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند.
با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود.
عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:“ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.”
و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد.
با ورود به مدرسه استعداد او در زمينه ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانه ورود به دبيرستان تمايل به تحصيل در رشته ادبيات پيدا ميكند.
اما عليرغم نمرات ضعيفش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي ،مخالفت عموي بزرگش در غياب پدر، او را مجبور به ادامه تحصيل در رشته طبيعي ميكند .و عاقبت دلسپردگي به ادبيات و بي علاقگي به دروس مورد علاقه عمويش سبب ميشود تا در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند.
پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازنده ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان به صورت تجربي نواختن را مي آموزد و مدتي بعد به عنوان نوازنده گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند.
گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كنند و اولين شب اجراي برنامه رهبر گروه به بهانه غيبت خواننده گروه از فرهاد ميخواهد تا او جاي خواننده را پر كند.
وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر بود كه وقتي ترانه اي به زبان ايتاليايي ،فرانسوي و يا انگليسي اجرا ميكرد كمتر كسي باور ميكرد كه زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامه گروه ارمني شد.
مدتي بعد از گروه جدا ميشود و فعاليت انفرادي خود را آغاز ميكند.فرهاد براي اولين بار در سال 42 براي اجراي چند ترانه انگليسي راهي برنامه تلويزيوني “واريته استوديو ب “ ميشود و مخاطبان بيشتري مي يابد.
مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله “اطلاعات جوانان“ در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد.
در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد.
طولي نمي كشد كه شهبال كه به قول خودش فرهاد را در امجديه كشف كرده بود،به سراغ فرهاد ميرود.و همكاري فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده گيتار و پيانو با شهبال شب پره (پركاشن) ،شهرام شب پره (گيتار)، هامو(گيتار)،حسن شماعي زاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت)در كلاب كوچيني از سال 45 آغاز ميشود.
منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:“فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.“
در همين دوران يعني در اوج فعاليت Black Cats ،دوستداران فرهاد ترانه “اگه يه جو شانس داشتيم“ يعني اولين اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم “بانوي زيباي من“ شنيدند
مدتي بعد يعني در سال 47 از Black Cats جدا و به قصد پرستاري ازخواهرش راهي انگلستان ميشود.
در طول سفر كه قرار بود 2 ماه به طول انجامد يكي از تهيه كنندگان سرشناس انگليسي به سراغ او مي آيد و پيشنهاد انتشار آلبومي با صداي فرهاد را مطرح ميكند.
اما بيماري فرهاد و بروز مشكلات متعدد شخصي باعث ميشود تا انتشار آلبوم در حد حرف باقي بماند و سفر 2 ماهه بيش از يكسال طول بكشد.
سال 48 فرهاد ترانه “مرد تنها“ ،با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده،را براي فيلم “رضا موتوري“ ميخواند.
ترانه “مرد تنها“ كه پس از اكران فيلم در قالب صفحه گرامافون راهي بازار شده بود آنچنان طرفدار مي يابد كه فرهاد تبديل به يك ستاره ميشود.
چون هميشه معتقد بود بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد به شكلي زبان حال او باشد پس از “مرد تنها“ تعداد محدودي ترانه يعني ترانه هاي “جمعه“،“هفته خاكستري“،“آيينه ها“(51-1350)را خواند.
و با افزايش تنشهاي سياسي در ايران در دهه پنجاه ترانه هاي “شبانه1“ ،“خسته“، “سقف“،“گنجشگك اشي مشي“،“آوار“،“شبانه2“ با اشعاري از احمد شاملو و شهيار قنبري و صداي فرهاد منتشر و تبديل به سرود اتحاد مردم شدند.
يك روز بعد از انقلاب در ايران يعني در روز 23 بهمن 1357 مرحوم سياوش كسرايي ترانه وحدت را به اسفنديار منفردزاده مي سپارد و در همان روز صداي فرهاد در ستايش آزادي و آزادگي در تلويزيون ملي طنين انداز شد.
سالهايي كه وحدت هم مجوز ميخواست
پس از انقلاب فرهاد،خواننده انقلابي ،از ادامه كار منع و تقاضاهاي چندباره او براي انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو شد.
البته در همين سالها كه حتي از انتشار مجدد ترانه “وحدت“ به بهانه “تكراري بودن“ جلوگيري مي شد شخص با نفوذي بدون كسب مجوز از خواننده،آهنگساز يا شعراي اين ترانه ها آلبومي با نام وحدت و با مجوز رسمي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را راهي بازار كرد.
بالاخره سال 1372 پس از 15 سال آلبوم جديد فرهاد،“خواب در بيداري“،مجوز انتشار دريافت كرد و تبديل به پر فروش ترين شد.
پس از انتشار “خواب در بيداري“ ،فرهاد كه از انتشار آلبوم بعدي خود در ايران نا اميد شده بود در سال 1376 آلبوم “برف“را در ايالات متحده آمريكا ضبط و منتشر كرد و اين آلبوم يك سال بعد در ايران منتشر شد.
طرح موضوع “گفتگوي تمدنها“ شور و شوقي وصف ناپذير در فرهاد پديد آورده بود.اين شوق به حدي بود كه فرهاد درصدد تهيه آلبومي با نام “آمين“ كه ترانه هايي از كشورها و زبانهاي مختلف را در خود جاي ميداد ،برآمد.
از مهر ماه 1379 بيماري فرهاد جدي شد،اما فرهاد از حركت بازنايستاد. آن روزها هيچ چيز جز مرگ نمي توانست او را از تهيه آلبوم “ آمين“ بازدارد ،كه بازداشت…
فرهاد پس از 2 سال معالجه در ايران و فرانسه ،در سن 59 سالگي روز نهم شهريور 1381 در شهر پاريس بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت.
پيكر فرهاد در آغوش خاك آرامگاه Thiais پاريس خفته است.

برگرفته از سایت رسمی فرهاد مهرداد
 

يک جاودانه
 

هميشه يک صفحه ي سفيد مي شود بهانه ي نوشتن و نوشتن مي شود بهانه ي ماندن .
مثل يک خلوت ساکت که مي شود بهانه ي آوازخواندن و آوازخواندن مي شود بهانه ي سيال شدن در جريان زندگي . 
خلاصه هميشه موضوعي بهانه مي شود براي جاودانه شدن . 
آن که مي نويسد و آن که آواز مي خواند ، مي خواهد که فراموش نشود . اين قصه را بارها و بارها شنيده ايم اما اين قصه ، قصه ي ديگريست . قصه ي کسي که بالاترين بوده ، هست و ... خواهد بود . 
آري دوست من اين قصه ي (( فرهاد )) است ، فرهادي که براي ( گنجشکک اشي مشي ) دلواپس است و قصه ي روزگار ما را چه خوب مي داند که مي خواند ( گنجشکک اشي مشي لب بوم ما نشين ... نشين ... نشين ) و در مرثيه ي گم شدن کودکيمان دستمان را مي گيرد ، دلداريمان مي دهد و مي خواند : ( آن روزها که بچه بودم غم بود ... اما ... کم بود ) و بعد ( يه شب مهتاب ) مي بردمان توي ( باغ انگوري ، باغ آلوچه ) کنار ( پري ترسون ولرزون ) تا مثل ( تک درخت بيد ) قصه اش دستهايمان را بالا ببريم ( يه ستاره ) بچينيم و کنار ( عمو يادگار ) براي ( شهيداي شهر ) بخوانيم و آرزو کنيم ( آخرش يه شب ماه مياد بيرون ) و ما هزار هزار شب مهتاب را در کنار فرهاد باشيم و ... 
هميشه و هنوز ( بوي عيدي ، بوي توپ ) مثل ( بنفشه هاي روز آخر اسفند ) تداعي مسلم بهار است حتي در پائيز دور از بهار . چهارشنبه سوريهاي ما با ( فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه ) فرهاد ، در خاطره ها ، فکرها و دلهايمان حک شده است . 
فرهاد به عشق ما کوه قهوه اي و سخت موسيقي متعصب را کند و جلو رفت و اين سختي را با همه ي تنهائيش به جان خريد و چون نيما ، ولي در عرصه اي ديگر ( موسيقي نو ) با همکاري اسفنديار منفردزاده و شهيار قنبري به ما عرضه نمود . 
صدايش ، بيانش و آوازش انگار گم شده هاي سرگرداني هستند در دنياي ما که او را پيدا کرده اند و با او آرامش يافته اند . 
فرهاد درست مثل اسطوره ها (( وسيع است و تنها و سربزير و سخت  - سهراب - )) . 
فرهاد مثل تمام قهرمانان قصه ها ( يه مرد ) تنهاست . حرفم اينست که شايد بشود چيزي را عوض کنيم و پشت سر مردي باشيم که ( سايه اش هم نمي موند هرگز پشت سرش ) و با گنجشکک اشي مشي دعا کنيم که باز هم صدايش را داشته باشيم که بخواند و بخواند و بخواند و بعد از ( شنبه هاي بي حوصلگي ) و ( غزلهاي نيمه تموم ) ، ( روز جمعه حرف تازه اي ) برايش بزنيم ، حرفي که لايق هنرمندي چون فرهاد باشد ... 
حرفي که خيلي پيشتر از اينها بايد مي زديم...

 تو فکره یک سقفم؛ یه سقفه بی روزن؛ یه سقف پا برجا؛ محکم تر از آهن
سقفی که تن پوشه هراس ما باشه؛  تو سردی شبها لباس ما باشه
سقفی اندازه قلبه منو تو؛ واسه لمس طپشه دل واپسی
برای شرم لطیف آیینه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیره این سقف با تو از گل؛ از شب و ستاره می گم
از تو و از خواستن تو می گم و دوباره می گم
زندگیمو زیره این سقف با تو اندازه می گیرم
گم می شم تو معنی تو؛ معنی تازه می مگیرم
سقفه مون افسوسو افسوس؛ تن ابره آسمونه؛
یه افق یه بی نهایت کمترین فاصلمونه
تو فکره یک سقفم؛ سقفی برای عشق؛ برای تو با من
زیره این سقف اگه باشه می پیچه عطره تن تو
لختی پنجره ها شو می پوشونه پیرهم تو
زیره این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاچیم؛
آخره قصه بخوابیم اوله ترانه پا شیم
تو فکره یک سقفم...

/ 1 نظر / 140 بازدید