شرط انصاف         

شرطِ انصاف نباشد ، كه در اين حاشيه ها ، با نظر بازي ها ، با دل رند خودت ، با دلم قهر كني . قهر تو ، قهر نبود ، خاكسترِ عشق دل من بود ، كه سوخت . دل من بود ، كه مرد . دل من بود ، كه فرياد تورا سر مي داد . در شبِ تيره ي خود ، كيفر عشق تو را پس مي داد . شرط انصاف نباشد كه دلم را تو به من پس بدهي ، من به زيرِگل ياس ، آن شبِ باراني ، زير بيتوته عشق ، همه از روي وفا ، دادم از روي صداقت دل خود را ، به تو اي بي انصاف ، كه چه مي دانستم ، امشب ، كه شب من تيره و شب مهتابي تو ، پررنگ است دل من را توبه من پس بدهي ! شرط انصاف ، نباشد بروي تو ومن هم تنها پشت پاي تو بشويم ، با اشك با دلي بشكسته ، با نگاهي همه خشم .

/ 0 نظر / 4 بازدید