يکی بود يکی نبود

زير اين طاق کبود يکی بود، يکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسير يه قفس

شب و روزش بی نفس همهء آرزوهاش پر کشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت

زود پريد روی درخت تو قفس سرک کشيد

تو چشم مرغ اسير غم دل تنگی رو ديد

ديگه طاقت نيوورد ،رفت توی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست

 

pal.gif

 

شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم

بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم

يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاری شد

بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک  اون رو ديد

با خودش يه عهدی بست، نفس سردی کشيد

ديگه بعد از اون قفس، رنگ تنهايی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نميزاشت

تا يه روز يه باد سرد ميونه قفس وزيد

آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسيد

شاپرک يخ زد و يخ

مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت، ديگه اون بيدار نشد

مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد

نگاهش به آسموووووووووون تا که دق کردشو مرد...!

 

star.gifstar.gifstar.gifstar.gifstar.gifstar.gifstar.gifstar.gifstar.gifstar.gif

/ 1 نظر / 8 بازدید
هستی

فقط می گم خيلی قشنگ بود